زیر سایه‌ی یک لبخند خاموش

AF Women's Justice Movement
4 Min Read


روایتی از لیلا نوری (نام مستعار)

ساعت ۵:۳۰ صبح است. صدای اذان از مسجد کوچک کنار خانه‌مان در کارته‌سخی پخش می‌شود. نور کم‌رنگ سحر از پنجره‌ی اتاقم سرک می‌کشد. شب گذشته شاید تنها سه ساعت خوابیده باشم؛ اضطراب یک مصاحبه‌ی کاری آنلاین تا نزدیک سحر رهایم نکرد.

یک ماه می‌شود که پنهانی در یک موسسه‌ی رسانه‌ای بین‌المللی کار می‌کنم؛ گزار‌ش می‌نویسم، تحلیل می‌فرستم و تلاش می‌کنم صدای زنانی باشم که در پس این دیوارها و سیاهی‌ها خاموش شده‌اند. اما همه چیز باید پنهانی باشد. حتی خانواده‌ام هم نمی‌دانند دقیقاً چه کار می‌کنم.

می‌دانند می‌نویسم. اما نه برای که، نه در کجا، نه در چه بهایی.

صبحانه را زود آماده می‌کنم، چای سیاه، کمی نان خشک، و سعی می‌کنم صدایم نلرزد وقتی به مادرم می‌گویم: «امروز با یک دوستم بیرون می‌روم، شاید کمی دیر بیایم.»

او فقط نگاه می‌کند. آن نگاهِ آشنا؛ ترکیبی از شک، نگرانی و پذیرفتن ناگزیری. او خوب می‌داند که دخترش دیگر آن دخترِ بی‌خبر سال‌های قبل نیست. اما چیزی نمی‌پرسد. فقط لبخند محوی می‌زند. لبخندی که بیشتر شبیه خداحافظی است تا رضایت.

سوار بر تکسی زردرنگی می‌شوم که راننده‌اش از آشناهای قدیمی پدرم است. از کوچه‌های خاکی تا دامن دهمزنگ، هر لحظه منتظر یک چک‌پاینت هستم. دیشب سه ساعت وقتم را صرف پاک‌کردن حافظه‌ی گوشی‌ام کردم. واتساپ، توییتر، یادداشت‌ها. حتی عکس بچگی‌ام که کنار پرچم سه‌رنگ گرفته بودم.

«همه چیز جرم است لیلا» – با خودم زمزمه می‌کنم.

ناگهان صدای راننده مرا از فکر بیرون می‌کشد: «یک‌کم جلوتر طالب‌ها هستند. تلفونت را بگذار ته بکس.»

گوشی را خاموش می‌کنم، می‌گذارم زیر مقنعه‌ام. دستم می‌لرزد.

چند دقیقه بعد، یکی از آن‌ها ـ مردی با صورت پوشیده و اسلحه‌ای در دست ـ نزدیک می‌شود. نگاهش روی صورتم مکث می‌کند. سرم را پایین می‌اندازم و خیره به دکمه‌ی مانتویم می‌شوم.

می‌پرسد: «کجا می‌روید؟»

راننده می‌گوید: «برده‌ام شفاخانه.»

بدون حرف بیشتر، اجازه‌ی عبور می‌دهد.

اما من، انگار از یک میدان مین عبور کرده باشم، قلبم تند می‌زند، دستم بی‌جان شده.

به خانه‌ی یکی از دوستان می‌رسم. او جایی را برایم فراهم کرده که بتوانم بی‌صدا از کابل به جهان وصل شوم. لپ‌تاپ را باز می‌کنم، برنامه‌ی Zoom را می‌زنم و برای مصاحبه‌ی کاری آماده می‌شوم. یک سازمان اروپایی به دنبال خبرنگار پنهان در افغانستان است.

پرسش‌های مصاحبه شروع می‌شود: «چرا می‌خواهید خبرنگار ما باشید؟»

نمی‌دانم چه بگویم. هزار کلمه در سرم می‌چرخد اما زبانم خشک شده. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد، این است:
«چون نوشتن برایم زنده‌ماندن است. چون هر روز در اینجا، زن بودن یعنی جنگیدن.»

تا پایان مصاحبه، صدا و تصویرم بارها قطع می‌شود. اینترنت ضعیف، اضطراب شدید، و دلهره‌ی همیشگی که اگر صدایی از بیرون بیاید، اگر کسی بفهمد…

اما پایانش، یک جمله‌ از مصاحبه‌گر امیدی دوباره در دل‌ام روشن می‌کند:
«ما به زنان شجاع نیاز داریم. ما به صدای کابل نیاز داریم.»

چشم‌هایم را می‌بندم و لبخند می‌زنم. یک لبخند خاموش، درست مثل لبخند مادرم در صبح آن روز.

۱ دیدگاه

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *