
راوی: فهمیه نوری
این روایت، تنها داستان من نیست؛ این فریاد هزاران دختر خاموش وطن من است.
چهار سال از سقوطی فاجعهبار میگذرد و هنوز نتوانستهام واقعیت را بپذیرم. هر روز، درهای بسته، امیدهای کشتهشده و حقوق انسانیام که از من دریغ شدهاند، یادآوری میشوند.
میپرسیدم چرا کسی صدایش را بلند نمیکند؟ گویا شهر مردگان شده و صدای زندگی در آن گم شده است. امروز، فریادهایمان آنقدر کمرنگ شده که حتی خدا هم شاید نشنود.
میگویند زمان التیام میبخشد. اما زمان برای من زخمی دیگر است؛ هر لحظه، درد عمیقتر میشود و تهماندهی شادی از وجودم خارج میشود.
رویاهایم، روزهای نوجوانی، لحظات ساده و پر از خنده با دوستان دخترانه، همه در تاریکی محبوس شدهاند. بایدها و کاشها، زندگیام را چون سنگینی بر دوشم میفشارند.
اتاقم پر از جملات انگیزشی است؛ «قوی باش»، «افکارت واقعیتت را میسازند»، «ناخودآگاهت جهان تو را میسازد»…
اما هیچکدام توان تسکین ندارند. رؤیای آزادی و برابری، از همان کودکی در من بود؛ حالا اما، سایهای از آن باقی مانده است.
آینه شکستهی اتاقم، خستگی و بیگانگی من را منعکس میکند. نمیدانم کی هستم، این دنیا به کجا میرود، و من به کجا تعلق دارم. سالهای نوجوانیام میان خیالپردازی و اشک گذشتهاند، خاطراتی که پیش از شکلگیری، دفن شدهاند.
نیمههای شب است؛ هوا سرد و خشک است و پنجره به تاریکی نگاه میکند. شاید کسی دیگر هم بیدار باشد و دردی شبیه درد من داشته باشد. شرح دادن زخمی که تا مغز استخوانت نفوذ کرده، تقریباً غیرممکن است.
میاندیشم به روزهایی که رؤیاهایمان را با دوستان دخترانه تقسیم میکردیم؛ رؤیاهایی که حتی در تاریکی ما را زنده نگه میداشتند. اکنون اما، حال هیچ دختری بهتر از من نیست. مزخرف است که فقط به خاطر زن بودن، با زندگی هیولاگونهای روبهرو شوی.
طاقتم طاق است. قامت خمیده و زانوهایم شکستهاند. رویاهایی که در قلبها دفن شده بودند، خاکستر شدهاند؛ نه من، نه دختران دیگر، نه افغانها… و بهشتی که باید سهم من میبود، دریغ شد.
اما هنوز میخواهم زنده بمانم؛ به سبک خودم، با زندگیای که از رویاهایم ساختهام. من خستهام از حلال و حرام، از روزهایی که در همان نقطه گیر کردهام، از تاریکی و جهالت.
نه میخواهم بال بزنم، نه پر بکشم. فقط میخواهم انسانی باشم که زندگی میکند، دختری که باد با موهایش بازی میکند، خندهاش از دوردستها به گوش میرسد، و اوج میگیرد؛ انسانی که با جهان یکی است، نه پروانه، نه پرنده… فقط او و زندگی.
بهارهای دیگری خواهند آمد. شاید نسل بعدی دختران ما دوباره به مکتب و دانشگاه بازگردند و آرزوهایشان سنگینی نکند. اما دیگر خبری از من نخواهد بود؛ یا مردهام، یا اشتیاقم را با دستانشان دفن کردهاند.