چهارساله‌گی سقوط؛ قصه آوارگی و ایستادن میان ویرانه‌ها

AF Women's Justice Movement
3 Min Read

راوی: سمیه وفا

چهار سال پیش، صبحی که کابل از نفس افتاد، همه چیز بوی فرار و ترس می‌داد. هوا هنوز روشن نشده بود که خبر مثل تیر به جان مردم نشست: «حکومت سقوط کرد… طالبان وارد شدند.» خیابان‌ها پر از چهره‌هایی شد که یکدیگر را نه برای دیدار، که برای فرار می‌پاییدند. زن‌ها چادر به سر، کودک‌ها در بغل، مردها با گام‌های شتابان به خانه‌ها می‌گریختند؛ انگار سایه‌ای سنگین از آسمان بر سر شهر افتاده باشد.

آن لحظه، من در یک مرکز آموزشی زبان نشسته بودم. وقتی خبر رسید، مداد را روی میز گذاشتم و بی‌هیچ خداحافظی به خیابان دویدم. راه خانه را بلد بودم، اما انگار همه کوچه‌ها غریبه شده بودند. نزدیک حوزه سیزدهم، صدای فریادها را شنیدم: «به خانه‌ها برگردید! کابل دست طالبان است!» ترس مثل باری یخ‌زده بر شانه‌هایم نشست.

از آن روز به بعد، رنگ و لبخند از شهر رفت. هر صبح با خبری تازه از محدودیت‌ها، بازداشت‌ها و خون‌ریزی‌ها بیدار می‌شدیم. مکتب‌ها و دانشگاه‌ها قفل شدند؛ اما قفل‌های سنگین‌تر بر زندگی زنان زده شد. نه کار، نه تحصیل، نه نفس‌کشیدن بدون اجازه. حتی خانه که باید پناه باشد، به زندان بدل شد.

ما گروهی از زنان، نخواستیم خاموش بمانیم. در دل خیابان‌های کابل فریاد زدیم، تابلو به دست گرفتیم و حقمان را خواستیم. فریادمان اما با باتوم، با تهدید و با زندان پاسخ گرفت. شکنجه، توهین، و سایه تهدید بر خانواده‌ها، یکی‌یکی ما را به مرز گریختن رساند. بعضی به ایران رفتند، بعضی به پاکستان، و بعضی در غربت‌های دور گم شدند. من هم رفتم؛ ولی صدایم را نبردم. هنوز هم از پشت مرزها فریاد می‌زنم، چون هر روز خبری تازه از زندان‌کردن، شکنجه یا ناپدیدشدن زنان می‌رسد.

طالبان نه فقط بر زنان، که بر همه مردم سایه زندان کشیده‌اند. بیکاری، ناامنی و انتقام‌گیری بی‌پایان، هزاران نفر را به مهاجرت کشانده است. در غربت، طعم تلخ تحقیر و تبعیض را می‌چشیم؛ گاهی فقط به‌خاطر افغانستانی‌بودن، نگاه‌های سنگین و حرف‌های سوزان بر جانمان می‌نشیند.

اما تا کی؟ نه وطن آراممان می‌گذارد، نه سرزمین‌های دیگر خانه‌مان می‌شوند. کسانی که از کشورهای همسایه به افغانستان بازگردانده شده‌اند، بعضی دیگر برنگشتند—یا در زندان طالبان جان داده‌اند، یا بی‌صدا ناپدید شده‌اند. هیچ عفو عمومی‌ای وجود ندارد؛ فقط فهرستی از انتقام‌گیری.

من اما هنوز امید را از دست نداده‌ام. روزی باید برسد که این زنجیرها پاره شود، زنان دوباره در خیابان‌های وطنشان قدم بزنند، و آوارگان با لبخند به خانه برگردند.

بدون دیدگاه

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *