
نویسنده: مهتاب
شب بود و سکوت خانه مثل پتویی سنگین روی شانههایم افتاده بود. من، مهتاب، دختری ۲۱ ساله، روی تشک کهنهام دراز کشیده بودم و سعی میکردم با صدای تیکتاک ساعت دیواری، افکارم را آرام کنم. اما ناگهان، صدای مهیبی سکوت را درید. لگدی محکم به در آهنی خانهمان خورد، طوری که انگار زمین زیر پایم لرزید. قلبم در سینهام تپید، انگار میخواست از جا کنده شود. قبل از اینکه بتوانم خودم را جمعوجور کنم، ضربه دیگری آمد، و بعد یکی دیگر. هر ضربه، مثل چکش روی روحم فرود میآمد.
به سمت گوشه اتاق دویدم، جایی که نور کمفروغ لامپ خیابان بهسختی از پنجره میتابید. زانوهایم را بغل کردم و سعی کردم نفسهایم را کنترل کنم، اما ترس مثل موجی خروشان در وجودم بالا میآمد. صدای فریادهای خشن از پشت در میآمد: «در را باز کن!» اما من فلج شده بودم. نمیتوانستم حرکت کنم، نمیتوانستم فکر کنم. فقط دعا میکردم که این فقط یک کابوس باشد، که بیدار شوم و همهچیز تمام شده باشد.
دقایق مثل ابدیت کش آمدند. در نهایت، با صدایی شبیه به انفجار، در از جا کنده شد. سه مرد با لباسهای تیره و چکمههای سنگین وارد شدند. نور چراغقوههایشان مثل شمشیر در تاریکی خانه میچرخید و سایههایشان روی دیوار مثل هیولاهایی زنده میرقصید. یکی از آنها، با صدایی سرد و بیروح، گفت: «مدارکت کو؟» دستانم میلرزید وقتی کیف کوچکم را از زیر تخت بیرون کشیدم. پاسپورتم را به او دادم، اما میدانستم که ویزایم ماهها پیش منقضی شده بود. عمویم، تنها کسی که در این شهر غریب داشتم، در بستر بیماری بود و من جرأت نکرده بودم برای تمدید مدارکم از خانه بیرون بروم.
«لطفاً،» با صدایی که به زور از گلوی خشکم بیرون میآمد، گفتم. «عمویم بیمار است. من کسی را ندارم.» اما نگاهشان مثل یخ بود، بیتفاوت و بیرحم. یکی از آنها شروع به گشتن خانه کرد، کشوها را خالی کرد، حتی زیر بالشم را گشت، انگار که من گنجی پنهان کرده باشم. اما تنها چیزی که پیدا کردند، چند تکه لباس کهنه و یک دفترچه کوچک بود که خاطراتم را در آن نوشته بودم.
«آنقدر ترسیده بودم که فکر میکردم قلبم میایستد،» بعدها به یکی از همسایهها گفتم، در حالی که هنوز اشک در چشمانم جمع میشد. «هر ضربه به در، انگار تکهای از وجودم را میکند. نمیدانستم باید فرار کنم یا خودم را پنهان کنم. فقط میخواستم غیبم بزند.»
خانهام دیگر خانه نبود. فقط چهار دیوار بود که حالا بوی ترس و ناامیدی میداد. آن شب، پلیس مرا نبرد، شاید چون دیگر چیزی برای گرفتن از من نمانده بود. اما چیزی در درونم شکست. حس امنیت، حس خانه، حس امید. حالا هر شب، وقتی چشمهایم را میبندم، صدای آن لگدها را میشنوم، مثل طبلی که پایان آرامشم را اعلام میکند.
در این گوشه از اسلامآباد، من تنها نیستم. زنها، بچهها، پیرمردهایی که مثل من هر روز با ترس از خواب بیدار میشوند. ما پناهجویانی هستیم که جرممان فقط یک چیز است: آرزوی یک زندگی ساده و امن. اما اینجا، حتی این آرزو هم گناهی نابخشودنی است.
هر صبح، وقتی آفتاب از پنجره میتابد، به خودم قول میدهم که قوی بمانم. اما وقتی شب میرسد و سایهها دوباره روی دیوار میافتند، میدانم که وحشت هنوز در کمین است، منتظر یک ضربه دیگر به در.
I don’t think the title of your article matches the content lol. Just kidding, mainly because I had some doubts after reading the article. https://accounts.binance.info/register-person?ref=IXBIAFVY