
نویسنده: نگاره میرداد
پانزدهم آگست، تاریخ کهنه و در عین حال زنده است در حافظه جمعی مردم افغانستان. برای من، این روز نه فقط یک تاریخ سیاسی، بلکه زخمیست عمیق بر قلبی که سالها برای افغانستان تپیده بود. من، زنی از نسلی که در سایه جنگ قد کشید، اما با امید تحصیل کرد، ساخت، مبارزه کرد، و در نهایت، فروپاشی را به تماشا نشست. یکونیم دهه از زندهگیام را در دستگاه دیپلماسی افغانستان گذرانده بودم. با هر امضا، هر گزارش، هر جلسه رسمی، گویی لبخندی به دختری میزدم که روزی پشت درهای بسته مکتب، اشک میریخت؛ دختری که در مهاجرت، با دستان خالی و قلب پر از رویا، در پی دانش دوید، تنها به این امید که روزی سهمی در بازسازی وطن داشته باشد. و من، همان دختر، سرانجام لباس دیپلماسی را به تن کردم؛ نه برای افتخار، بلکه برای رسالتی که در قلبم ریشه دوانده بود.
اما روز سقوط، همه چیز را با خود برد. من در ماموریت بودم، در یک کشور دور، وقتی شنیدم رییس جمهور گریخته است. تصویر طالبان در ارگ، چون خنجری قلبم را شکافت. چهل و هشت ساعت نخوابیدم. نه اشکهایم بند میشد، نه ذهنم آرام میگرفت. گویی همه آن سالهایی که جنگیده بودم، ایستاده بودم، رنج کشیده بودم، ناگهان دود شد و به هوا رفت.
طالبان را خوب میشناختم؛ نه از رسانهها، بلکه از زندهگی واقعیام. من کودکی بودم از نسل قربانیان نخستین دوره سلطه آنان. صدای انفجار، ترس از قدم گذاشتن به کوچه، و خوابهایی که با جیغ مادر بیدار میشدند، بخشی از خاطرات کودکیام بودند. وقتی بهعنوان زن وارد میدان کار شدم، هر روز، هر قدم، هر لباسی که پوشیدم، هر سخنی که گفتم، مبارزهای بود. همیشه آماده بودم که شاید دیگر بازنگردم. صبحها خانه را مرتب میکردم، چون میدانستم ممکن است برگشتی نباشد. چندین بار از انفجارها جان سالم به در بردم، اما روحم همیشه زخمیتر بازمیگشت. طالبان برای من و مردم افغانستان، یک گروه سیاسی نبود و نیست. طالب، قاتل رویاهای ماست؛ قاتل ارزشها، فرهنگ، دین و خانواده ما. در داستان خانواده ما، طالبان کودکانی را یتیم، مادرانی را بیفرزند، پدرانی را داغدار، و زنانی را خاموش و بیلبخند کردند. آنان حتا به جغرافیای ما رحم نکردند؛ از سوزاندن تاکستانهای شمالی گرفته تا جنایات جنگی و آپارتاید جنسیتی. طالب برای ما خاطره تلخ نیست، زخم باز است که هر روز خونریزی میکند.
مبارزه من تنها نبود. مبارزه ما از دل کوههای هندوکش و خیابانهای کابل برخاست؛ جایی که فرزندان سرفرازش با همان درد، همان خشم و همان امید، پا به میدان گذاشتند. من در سنگر دیپلماسی، آنها در دل کوه و کوچه. ما روایتگر یک درد مشترک بودیم. در کنار هم میجنگیدیم؛ نه برای سیاست، بلکه برای نجات آیندهای که در حال تاراج است.
با بازگشت طالبان، نه فقط نظام سقوط کرد، بلکه رویای یک ملت به یغما رفت. زنان بار دیگر ناپدید شدند؛ از میزهای کار، از صنوف درس، از صحنه سیاست. و من، زنی که سالها برای شنیده شدن صدایش جنگیده بود، دیدم چگونه در یک چشم برهمزدن، همه چیز خاموش شد. خانوادهام در کابل مانده بودند. ما از اقوامی بودیم که سالها قربانی داده بودند، و این، نگرانیام را دوچندان میکرد. صدای پیامهای شبانه خانوادهام، نفسم را بند میآورد؛ از ترس، بیپناهی و بلاتکلیفی.
اما من، همان شب سوم، تصمیمم را گرفتم. من تسلیم نمیشوم. اگر چیزی برای جنگیدن در دست نداشتم، زبانم، قلمم و خاطراتم هنوز زنده بودند. رفتم. نوشتم. سخنرانی کردم. در هر محفلی، هر نشستی، هر رسانهای که مرا پذیرفت، از افغانستان گفتم؛ از دختران محرومشده از مکتب، از زنانی که حذف شدند، از مردمانی که میان دو تاریکی گرفتار آمدند.
دستگاه دیپلماسی هم دیگر آن ساختار منظم سابق نبود. سفرای جمهوریت پراکنده شدند؛ بعضی به طالبان سر خم کردند، بعضی بیخط مشخص، بیپشتیبانی ماندند. اما هر کجا که ایستادیم، با نام جمهوریت، با خاطره آن روزها، سنگری ساختیم. بعضیها شکستند، بعضی خسته شدند، اما هنوز یک نور ضعیف از امید باقیست. هنوز مبارزانی هستند که نمیگذارند چراغ روایت ما خاموش شود.
گاهی فکر میکنم اگر آن روز سقوط نبود، شاید من هنوز در جلسات رسمی غرق بودم؛ هنوز پشت دیوارهای دیپلماسی، محتاطانه لبخند میزدم. اما امروز، آزادترم؛ نه از بند درد، بلکه از ترس خاموش شدن.
پانزدهم آگست برای من روز ماتم است؛ روزی که هزاران مادر، پدر، کودک و زن، آرزوهایشان را به خاک سپردند. اما این روز، در دل خود بذر امید هم دارد. اگر هنوز زندهایم، هنوز مینویسیم و حرف میزنیم، یعنی طالب شکست نخورده، اما پیروز هم نیست. صدای من، صدای زنان افغانستان، هنوز شنیده میشود. و تا وقتی که یک زن در افغانستان زنده است و مینویسد، آزادی هنوز نفس میکشد.
من به راه ادامه میدهم؛ با اشک، با خاطره، با درد، اما مهمتر از همه، با ایمان. من همان دخترم که پشت درهای بسته مکتب گریه کرد، و روزی دیپلمات شد. امروز، در تبعید، هنوز هم همان دخترم؛ فقط با قلم تیزتر و صدای رساتر. افغانستان هنوز زنده است، هرچند زخمی.